![]() |
![]() |
|
|
جیرجیرک به خانوم خرسه میگه؟میدونی عاشقت شدم؟
خانوم خرسه اما خم یازه میکنه میگه:باشه بعد خواب زمستونیم باهم حرف میزنیم. اما وقتی از خواب پا میشه دیگه جیر جیرک و نمیبینه آخه خانوم خرسه نمیدونسته جیرحیرکه فقط 3 روز عمر میکنند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط یه آدم بیچاره |
|
|
دوست دارم هنگام مرگ تابوتم سیاه رنگ باشم تا همه بدانند سیاه بخت از دنیا رفته ام دوست دارم هنگام مرگ دستانم بيرون از تابوت باشد تا همه بدانند دست خالي از دنيا رفتم دوست دارم هنگام مرگ چشمانم باز باشندتا همه بدانند چشم انتظاراز اين دنيا رفتم و در آخر دوست دارم هنگام مرگ تکه یخی بر تابوتم باشد تا به جای یار بی وفایم گریه کند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط یه آدم بیچاره |
|
|
دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط یه آدم بیچاره |
|
|
هم اكنون نيازمند كمك سبزتان هستم بدون رو در بايستي و كامل كامل بگين منه بدبخت چكار كنم خودكشي يا كار ديگه اي ؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط یه آدم بیچاره |
|
|
به حوزه رفتم و اعزام گشتــم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 2 بعد از ظهر توسط یه آدم بیچاره |
|
|
خداااااااااااااااااااااااااااااا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط یه آدم بیچاره |
|
|
من همونم که هميشه غم و غصم بيشماره اونی که تنهاترينه حتی سايه هم نداره اين منم که خوبيامو کسی هرگز نشناخته اونکه در راه رفاقت همه ی هستيشو باخته |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط یه آدم بیچاره |
|
|
خداااااااااااااااااااااااااااااااا
چرا هیچ کی نیست به من کمک کنه
چرا یکی هم پارتی من نمی شه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 2 قبل از ظهر توسط یه آدم بیچاره |
|
|
خدایا چرا
واقعا این حق منه ؟ چرا من باید از این که می خوام دوستام رو به خونه دعوت کنم خجالت بکشم و هر دفعه یه بهونه براشون بیارم اما خونه بعضی ها از قصر هم مجلل تره چرا من باید شغل پدرم رو به صمیمی ترین دوستم هم دروغ بگم تا شاید نظرش در مورد من عوض نشه و چراهای دیگه که تویه قلبمه و داره خیلی خیلی اذیتم می کنه خدایا خیلی داغون شدم دیگه طاقتشو ندارم که ببینم پدرم با ۷۰ سال سن دستفروشی می کنه اما کاری از دست من بر نمی یاد پولشو ندارم که حتی یک مغازه کوچیک بزنم یا حتی یه آشنای کوچیک هم ندارم که پارتی من بشه و من رو سر کار ببره رفتم درس خوندم و با معدل بالا فوق دیپلم کامپیوتر گرفتم گواهینامه گرفتم چقدر زبان کار کردم تا زبان انگلیسم در سطح عالی بشه اما به دلیل اینکه از خانواده متوسطی هستم و پارتی هم ندارم هیچی همش پوچ خدایااااااااااااااااااااااااااااااا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 1 قبل از ظهر توسط یه آدم بیچاره |
|
|
نه هورا جان سختی های زندگی من از این حدی که تو فکر می کنی خیلی خیلی بیشتر بوده
بله >>> اسمم : رضا -- سن : ۲۲ -- تحصیلات : فوق دیپلم کامپیوتر -- محل سکونت : اراک -- شغل : قبلا بیکار -- الآن در حال حاضر با دو پله ترقی سرباز -- و هر چی دیگه سوال داشتین بپرسین تا براتون بگم |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط یه آدم بیچاره |
|
|
سلام نمي دونم بايد از كجا شروع كنم ولی از اول تا کنون خاطرات تلخ زندگيم رو براتون می نويسم تا كمي ازغصه اي كه تويه دلمه بيرون ريخته بشه و شايد دلم کمی آروم تر بشه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 3 قبل از ظهر توسط یه آدم بیچاره |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
زندگی تلخ من
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
|
RSS
|