تبليغاتX
بیچاره

 

جیرجیرک به خانوم خرسه میگه؟میدونی عاشقت شدم؟

 

خانوم خرسه اما خم یازه میکنه

 

      میگه:باشه بعد خواب زمستونیم باهم حرف میزنیم.

 

      اما وقتی از خواب پا میشه دیگه جیر جیرک و نمیبینه

 

      آخه خانوم خرسه نمیدونسته جیرحیرکه فقط 3 روز عمر میکنند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط یه آدم بیچاره | 

 

دوست دارم هنگام مرگ تابوتم سیاه رنگ باشم تا همه بدانند سیاه بخت از دنیا رفته ام

دوست دارم هنگام مرگ دستانم بيرون از تابوت باشد تا همه بدانند دست خالي از دنيا رفتم

دوست دارم هنگام مرگ چشمانم باز باشندتا همه بدانند چشم انتظاراز اين دنيا رفتم   

و در آخر دوست دارم هنگام مرگ تکه یخی بر تابوتم باشد تا به جای یار بی وفایم گریه کند 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط یه آدم بیچاره | 
 

دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط یه آدم بیچاره | 

 

هم اكنون نيازمند كمك سبزتان هستم

بدون رو در بايستي و كامل كامل بگين منه بدبخت چكار كنم

خودكشي يا كار ديگه اي ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط یه آدم بیچاره | 

به حوزه رفتم و اعزام گشتــم
به سيستان رفتم و سرباز گشتــم
لبـاس سـربازي دادند بپـوشــم
لبـاس شخصي ام را مي فروشــم
چه بد كردم به سيستان آمدم من
بــه پاي خود به زندان آمدم من
دم دروازه زابل رسيدم
صداي طبل و شيپور را شنيــــــدم
به خود گفتم صداي طبل وشـيپور نظام است
دو ســال خـــوب و خـــوش بر من حرام است
نگو پـادگان بگو شهر پر از غم
بشين پاشو زياد است نون و آب كم
كلاغ پـر ميروم قـاشق به دندان
براي خوردن يـك لـقمه اي نان
كنم آنكارد ملا فه صاف و ميزان
بـراي ديدن افسر نگهبـان
دو تـا كهنه پتـو دارم كه شبها
به زحمت مي خوابـم روي آنـها
خداونـدا از اين دست نظافت
ندارم من شب و روز استراحت
به اين واكس پوتين ها در عذابم
كه با بند بلندش من چه سازم
نـگو خدمت بگو سرچشمه غم
نگهباني زياد است مرخصي كم
سرهنگ ها مرابيچاره كردند
لبـاس شخصي ام را پاره كردند
به صف كردنـد تراشيدند سرها
لباس سربازي كردند به تن ها
لبـاس سربازي به رنگ سبز
برادر غم مخور رفـتيم به زنـدون
سرهنگ ها زدند سيلي به گوشــم
خيال كردند كه من قاچاق فروشـم
بسوزد خانه آن كس كه سربازي بنا كرد
تمـام مادران را چشم به راه كرد
نوشتم خاطرات با برگ خرما
چقدر دير مي گذره اين 17 ماه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط یه آدم بیچاره | 
خداااااااااااااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط یه آدم بیچاره | 

من همونم که هميشه غم و غصم بيشماره

 اونی که تنهاترينه حتی سايه هم نداره

 اين منم که خوبيامو کسی هرگز نشناخته

 اونکه در راه رفاقت  همه ی هستيشو باخته

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط یه آدم بیچاره | 

 

خداااااااااااااااااااااااااااااااا

 

چرا هیچ کی نیست به من کمک کنه

 

چرا یکی هم پارتی من نمی شه

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط یه آدم بیچاره | 
خدایا چرا

واقعا این حق منه ؟

چرا من باید از این که می خوام دوستام رو به خونه دعوت کنم خجالت بکشم و هر دفعه یه بهونه براشون بیارم

اما خونه بعضی ها از قصر هم مجلل تره

چرا من باید شغل پدرم رو به صمیمی ترین دوستم هم دروغ بگم تا شاید نظرش در مورد من عوض نشه

و چراهای دیگه که تویه قلبمه و داره خیلی خیلی اذیتم می کنه

خدایا خیلی داغون شدم

دیگه طاقتشو ندارم که ببینم پدرم با ۷۰ سال سن دستفروشی می کنه اما کاری از دست من بر نمی یاد

پولشو ندارم که حتی یک مغازه کوچیک بزنم یا حتی یه آشنای کوچیک هم ندارم که پارتی من بشه و من رو سر کار ببره

رفتم درس خوندم و با معدل بالا فوق دیپلم کامپیوتر گرفتم

گواهینامه گرفتم

چقدر زبان کار کردم تا زبان انگلیسم در سطح عالی بشه

اما به دلیل اینکه از خانواده متوسطی هستم و پارتی هم ندارم هیچی همش پوچ

خدایااااااااااااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 1 قبل از ظهر  توسط یه آدم بیچاره | 
نه هورا جان سختی های زندگی من از این حدی که تو فکر می کنی خیلی خیلی بیشتر بوده

بله >>>

اسمم : رضا --  سن : ۲۲ --  تحصیلات : فوق دیپلم کامپیوتر --   محل سکونت : اراک --

شغل : قبلا بیکار -- الآن در حال حاضر با دو پله ترقی سرباز   --

 و هر چی دیگه سوال داشتین بپرسین تا براتون بگم 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط یه آدم بیچاره | 

سلام

نمي دونم بايد از كجا شروع كنم

 ولی از اول تا  کنون خاطرات تلخ زندگيم رو براتون می نويسم

تا كمي ازغصه اي كه تويه دلمه بيرون ريخته بشه و شايد دلم کمی آروم تر بشه

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 3 قبل از ظهر  توسط یه آدم بیچاره | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
زندگی تلخ من

نوشته های پیشین
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان